در هیچ تمامم کن تا زنده شود جانم

دوستت دارم . . . این تعارف نیست ! زندگی من است......

دارم درد میکشم. وقتی همه چیز سر من خراب میشه.

کاش لال میشدم. میشه؟؟؟

میخوام از اینجا برم . اینجا جایی بود که باید عاشقونه ثبت میشد

میرم جایی که بتونم حرف دلمو بزنمو کسی محکومم نکنه

تاريخ چهارشنبه هشتم آبان 1392سـاعت 3:13 نويسنده خانووم ریزه| |


وقتی برای کاری که منو میخوای مجبور به انجامش کنی دلیل میاری

و بعد از انجام ان کار خودت میفهمی که بی دلیل این کار و انجام

دادی، من تنها کاری که میکنم سکوته. دل تو دلم نبود دلیلتو به روت

بیارم اما صبر کردم و حرفی نزدم. امیدوارم درک کرده باشی.


برچسب‌ها: دلخورم
تاريخ سه شنبه سی ام مهر 1392سـاعت 2:43 نويسنده خانووم ریزه| |


دیروز تولد مادر همسلی بود و همسلی رفت کیک خرید

وقتی شب در جعبه رو باز کردیم یه کیک خوشگل بود که ربان دورش

بنفش بود. نمیدونم به خاطر قشنگی کیک انتخابش کرده بود یا شاید

چون من عاشق رنگ بنفشم .


برچسب‌ها: یه دنیا عشق
تاريخ دوشنبه بیست و دوم مهر 1392سـاعت 16:21 نويسنده خانووم ریزه| |


داشتم فکر میکردم قبلنا کارهای کوچکی که همسلی انجام میداد و

بهش توجه میکردم و همه رو مینوشتم مخصوصا تو ان یکی وبلاگم

ولی الان سطح توقعم بالا رفته و کارهای کوچیک به چشمم نمی

امد ولی تصمیم گرفتم بازم به کوچکترین کارها توجه کنم و تا جایی

که میشه بنویسمشون.


برچسب‌ها: یک عدد متفکر
تاريخ دوشنبه بیست و دوم مهر 1392سـاعت 16:15 نويسنده خانووم ریزه| |


یخچالمون خالیه. با همسلی رفتیم سوپر مارکت خرید کنیم چندتا

ساندویچ سرد بر میداره میگه ظهرها تنهایی بی ناهار نمونی.( خودش خونه مادرش ناهار میخوره چون به محل کارش نزدیکتره)


برچسب‌ها: یه دنیا عشق
تاريخ یکشنبه بیست و یکم مهر 1392سـاعت 17:0 نويسنده خانووم ریزه| |


چند روزی داشتم فک میکردم واسه سالگرد آشنایمون چی کار کنم

خیلی انگیزه نداشتم چون فک میکردم مثل سالگرد عقدمون یادش

میره. چند روز قبل داشتیم با ماشین میرفتیم سمت خونه که گفت

سه چهار روز دیگه سیزدهم . میخوام شام ببرمت هتل ارم شام

بخوریم . منم هم خوشحال بودم هم ناراحت. خوشحال واسه اینکه

یادش نرفته این روزو . و ناراحت واسه اینکه قول داده بود همچین

روزی بریم ماه عسل. بهش گفتم این قولتم نتونستی عملی کنی.

گفت آخه میدونی که یه خورده شرایط اقتصادی بده . گفتم حداقل

ترکیه و کیش نبردی شمال میبردی. گفت آخه یه روزه فایده نداره.

عوضش شام میریم بیرون هرجا که خواستی . منم گفتم بریم برج

میلاد شام بخوریم همسلی اکی دادو این ماجرا تموم شد. منم دیگه

به اینکه هنز ماه عسل نرفتیم فک نکردم.

پنج شنبه شب امد خونه و گفت وسایلتو جمع کن شنبه راهی

هستیم میریم رامسر با هواپیما. تعجب کردم گفتم چرا با ماشین

نمیریم گفت اینجوری راحت تر. من شک کردم که واسه کیش بلیط

گرفته ولی خودش لو نمیداد. همونجوری که حدس زده بودم

شنبه صبح راهی کیش شدیم . همسلی همونطور که گفته بود

هتل ارم رو گرفته بود و منظرمون رو به دریا بود.

سه روز انجا بودیم . یه خورده خرید کردیم و تو پاساژا چرخیدیم

بقیه وقتمون هم که به گردش تو جزیره و جنگای شبونه گذروندبم

همه سفر خیلی خوب بود فقط یه جا خیلی دلم شکست انقد که

بین ان همه آهنگ شادی که راننده گذاشته بود مجبور شدم تند

تند اشکامو پاک کنم البته انم وقتی رسیدیم پدیده و ان همه اسباب

بازی دیدم یادم رفت. از پدیده کلی اسباب بازی واسه نی نی

آیندمون خریدیم . موقع برگشت هم تو فرودگاه وقتی خبر تصادف

دختر خالمو شنیدم خیلی حالم بد شد .

و اینگونه ما سالروز اولین دیدارمون شد ماه عسلمون

به امید مسافرتهای دو نفره و ماه عسلای بعدی ( قابل توجه همسلی)


برچسب‌ها: یه دنیا عشق, ماه عسل
تاريخ شنبه سیزدهم مهر 1392سـاعت 0:8 نويسنده خانووم ریزه| |


سه سال پیش یه دیدار ساده باعث شد امروز من و تو دست در

دست هم عاشقانه به پاس آن دیدار به زیبا ترین سفر زندگیمون

یعنی ماه عسل بریم.

وقتی برگردیم میام خاطراتشو مینویسم.

 


برچسب‌ها: یه دنیا عشق, ماه عسل
تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1392سـاعت 23:49 نويسنده خانووم ریزه| |



برچسب‌ها: دلخورم
ادامـه مطـلب
تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392سـاعت 3:6 نويسنده خانووم ریزه| |


همیشه فکر میکردم روزهای اول زندگی پر از عشق و شادی و خنده

است ولی اینجوری نبود. روزهای اول یا بهتر بگم یه ماه اول پر بود از

دعوا و گریه و تلخی. حتی گاهی تا مرز پشیمونی از کنار هم بودن

میرفت. تو این دعواها هردو مقصر بودیم من با لجبازیام و همسلی

هم با بی توجهیاش. اما بعد حرف زدیم و الان داریم یاد میگیریم

به هم احترام بزاریم همدیگرو درک کنیم. من دارم سعی میکنم کمتر

بهونه بگیرم و همسلی هم داره یاد میگیره بیشتر از قبل به

حساسیتهای من توجه کنه و خدا رو شکر الان خوبیم ( چشم نزنم

خودمونو) و امیدوارم از این هم بهتر بشه روزهامون.

چون عشق تو دلامون هست اما گاهی اجازه میدیم غبار روش

بشینه.

ما خوشبختیم و از این هم خوشبخت تر میشویم


برچسب‌ها: یک عدد متفکر
تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور 1392سـاعت 12:33 نويسنده خانووم ریزه| |


از جمعه ها متنفرم. از اینکه جمعه ها هم مثل روزای دیگه باید تنها

باشم متنفرم. یعنی تو تقویم امسال جمعه ها دیگه تعطیل نیست؟؟

تاريخ جمعه هشتم شهریور 1392سـاعت 14:36 نويسنده خانووم ریزه| |


khanoomi